بــأبـی أنــت و أمّــی

میانه ی بهار دیگر بهشت می شود...

توت خود را مقابل پای رهگذران بر زمین می زند و نیست می شود...

و رهگذران مغرورانه نقش آج کفش هایشان را رویش حک می کنند...

و فکر می کنند این افتادن توت از گرانش زمین است!

نمی دانم توت بر کف کوچه ها رد پای عبور که را دیده، که این طور هرسال فدایی رد پایش می شود...

حتی توت سفید که خونش رنگی نیست!

/ 17 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خواننده معمولی

سلام میشه آهنگ وبلاگتون رو عوض کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟ با تشکر

!!!!

وقتی آن دست‌های بی‌سرانجام، لبخند های رو به فردا را از شاخه چیدند و سیب‌های سبز در باغ‌های رو به باران بر خاک افتادند، تنها رگبرگ‌های رو به زردی را از چشم ما دیدند قیصر امین‌پور

نوربين

سر واژگون... تن غرق خون... افتان و خيزان آمده... خواهد كه جان پيشش رود... جانان در آغوشش رود... دنيا فراموشش شود... مست است ومهمان آمده...

ir

گیرم که لحظه‌ها همه گردند صبح عید دنیا برای منتظران جز مزار نیست...

جامانده ...

تعبیرت خیلی قشنگ بود...[گل] دکترسلام نیستی؟؟؟؟

حسین

سلام از جمله آخر چیزی نفهمیدم موقعیت سختیه فدا کردن پدر و مادر برای امام در زیارات بابی انت و امی رو با تردید میگم ایمان و یقین میخواهد که من محرومم ازشان

خواننده معمولی

:(

=)0

"تو" قطعی ترین اتفاق جهانی و من مطمئن ترین منتظر...

=)0

دلم یه جور خیلی زیاد تنگ شده