نوروز خود را چگونه گذراندید...؟

نوروز را دوست داشتم و همه ی التهاب هایش را و همه ی اقوامی که فقط سالی یکبار می دیدمشان و چهره ی آن ها در حافظه ام قرین آجیل و شکلات و شیرینی بود...
شاید نوروز آن قدر برایم خواستنی بود که هیچ شهری را در 13 روز آن به غیر از شهر دود کش و بلا کشم تهران دوست نمی داشتم و شاید این تهران خواهی ام از درد شلوغی اقامتگاه های توریستی شهر های دیگر در این 13 روز بود، آن قدر شلوغ می شدند که همه جا شبیه میدان انقلاب می شد از شمال تا جنوب... پس چه فرقی می کرد رفتن از تهران باز صد رحمت به تهران که کمی خلوتی نسبی اش به چشم می آمد...
این ها دلایل قابل گفتنش بود اما دلیل اصلی اش این بود که من مرد سفر نیستم و اساسا مسافر خوبی نیستم و این اضطراب بزرگ من است که چگونه آن سفر پر خطر آخر را باید بروم با این همه چسبندگی به دنیا و تعلقاتش که یکی از آن ها تهران دودکش بلاکش است... و باز همین حسرت بزرگ من است که همیشه می خواستم نه تنها مسافر خوبی باشم بلکه مهاجر خوبی هم باشم و هجرت کنم اما...
نمی دانم چه شد ... یعنی بخشی اش را می دانم اما مجال بیانش نیست که بالاخره قرار شد نیمی از نوروز 91 را تهران نباشم و در میان مردمی باشم که زبانشان را عاشقانه دوست داشتم اما نمی فهمیدم...
مهمان روستای تُنگه...


مهمان خاکی که هرچند کربلا نبود اما ارضی نزدیک به کربلا در ایران بود؛ رودش گرچه فرات نبود اما مرا می توانست تشنگی افزاید؛ نخلستان هایش گرچه در کوفه نبود اما در سکوت شبهایش می توانستم علی(ع) را تجسم کنم و در شلوغی و درهمی روز هایش می توانستم اندکی بفهمم چرا کودکان هراس تاخیر آب آورشان را داشتند...
نمی دانید چه تصویری نخلستان ها در ذهنم گذاشته بودند و وقتی سجاد(کودک خوش لحن اهل تنگه) مداحی عباس(ع) می خواند چه غوغایی می شد آن هم با آن زبان خوش لحن عربی اش...


نمی دانید دندان های موشی بنیامین و فارسی نصفه و نیمه اش و صدای آقا گفتنش چه قدر سینه ام را در روز های بعد از تنگه تنگ کرد...


نمی دانید چشم های خون آلود  ولی  که هرچند همه فکر می کردند او چیزی کم دارد اما بدون اغراق همه چیز را می فهمید حتی بهتر ازما چقدر دیدن را برایم سخت کرد...
نمی دانید اندام ترکه ایی سید جاسم  که همه به او به چشم معما می نگریستند؛ خوش بین هایشان به چشم دیوانه و جن زده و بدبین هایشان به چشم شامورتی باز، برای فرار از سربازی، اندام درشت فاضل که با شکستن سر ناظم مدرسه در همان ماه های اول کلاس اول ابتدایی فارغ التحصیل شد، قیافه ی متناقض جلال که شیطان می نمود اما خیلی عاقل بود آن قدر که از این سن معتقد بود باید در آینده درس بخواند و دانشگاه برود، عصمت خاص کمال که می خواست دکتر شود و اشک هایش را پشت سرمان پاشید تا زود تر برگردیم و همه همسفران تهرانی ام که من خودم را بدون اغراق لکه ی نازیبایی در ترمه ی وجودشان می دیدم؛ چقدر در ذهنم باقی است...

/ 20 نظر / 20 بازدید