یلدای تنهایی

چه یلدایی بود شبی که گذشت... همان یک دقیقه مرا تاصبح نگه داشت درست مثل لبخندی که هلال رو به آسمانش زمینت را متفاوت می کند... مثل قولی که پای تو را بند می کند نگهت می دارد محکمت می کند... و مرد فقط با قول هایش سنجیده می شود...

مرا تا صبح نگه داشت در حسرت آخرین نماز شبی که ... من 10 ماه است نماز شب... از آخرین لبخند...

تا سپیده دم بیدار ماندم... تنهای تنهای تنها... به همه چیز فکر می کردم از معاویه و اینکه چرا توانست امارتی کسب کند تا عثمان و پیراهنش و از این طرف کیم کارداشین و اینکه چه شده که او می شود الگوی لیلا های ایران زمین و این حسرت که ای کاش غایت دخترانمان هنوز نیکی کریمی بود و یا بینی خوش تراشیده شده ی فلان بازیگر... با این مرض کیم کارداشین ایسم چه کنیم!!! و از طرف دیگر من بودم و سعدی و این بییتش که "شب فراق تو هر شب که هست یلدایی ست" و خاطره ی خوشی از یلدای دو سال پیش و نظرات وبلاگم و جاری شدن غزلی به ضمانت سعدی... و فقط یک آه.... آه که چقدر زود دیر می شود!

دیگر توان بافتن واژه ها و یافتن معانی را ندارم...

فقط همین

آه...

پ ن :

از اواخر فروردین امسال خیلی اتفاق ها دیگر برایم نیفتاده است... مثلا دیگر سرما نخورده ام!! دلم می خواهد دوباره سرما بخورم آن وقت می توان سرخی چشم و آبریزش بینی و چشم را انداخت گردن سرماخوردگی های ویروسی!!

/ 4 نظر / 16 بازدید