به استقبال نوروز رفتم...

به نام صاحب روز های نو

وقتی سر لحظه سال تحویل درست همون موقعی که مادرجون بعد از حول و حوش یک ماه خونه تکونی و خرید و بشور و بروب و بساب؛ همراه خودش آخرین سین سفره رو مثل همیشه آروم آروم، می آره از زیر چارقد سفیدش بیرون همون چارقدی که قدر همه ی پاکی درس هایی که از اول یادمون داده سفیده و گل گلای قرمزش درست به قرمزی خون افتادن چشماشه تو شبایی که من تب می کردم و بالا سرم بیدار بود و منم که برای اینکه گرمی نوازشش رو بیشتر روی صورتم حس کنم و شاید یه روز دیگه مدرسه نرم؛ خودم رو می زدم به حال بدی و آخ و اوخ... درست همون موقع که مادرجون سین آخر رو می ذاشت وسط سفره کنار زانوی چپ آقا جون و از زیر چارقدش یه نگاه مهربون به آقا جون می کرد آقا جونم چند لحظه قرآن خوندنش رو قطع می کرد و با نگاهش جواب یک عمر فداکاری مادر جون رو می داد، مادر جونم که خیالش راحت می شد از قدرشناسی شوهرش،  می نشست کنار سفره و یه نگاهی به قد و قامت منو بقیه بچه ها می کرد. مادجون بعضی وقتا یهو دستش رو به سمت نخ دکمه پیراهن تازه من می آورد و دور انگشت اشارش می پیچوند و دقی می کند؛  منم که انگار چه توهینی به پیراهن نو ام شده یه نگاهی به مادرجون می کردم درست انگار می گفتم که مادر جون چه جراتی داری اگه دکمم کنده می شد می دونی چی می شد...
 درست همون موقع که مادرجون می گفت پسر یه وردی، دعایی، قرآنی، چیزی بخون... حواست باشه! هر کاری لحظه سال تحویل و روز های اول نوروز کنی تا آخر سال همون کار رو می کنیا... و منم که از کل 114 تا سوره چشم شیطون کف پام همین یه قل هوالله رو بلد بودم با ترس و دلهره که نکنه امسالم از همین الانه خراب بشه شروع می کردم به خوندن اون... تو همین لحظه ها بود که صدای احمد آقا شوهر اختر خانونم همسایه اونوریمون می اومد که صداش و مینداخت تو سرش که "اختر اون آب رو ببند یخ کردیم!..." و تو همین صداها بود که رادیوی آقا جون بمبش رو منفجر می کرد و سال تحویل می شد و من تو این فکر که این احمد آقا هرسال لحظه تحویل سال نو رو تو حمومه ، حتما تا آخر سال هم تو حموم می مونه دیگه ...!


بعد ها که بزرگ تر شدیم فهمیدیم که مادر جون با همون زبون خودش از همون اول سعی می کرد به ما یاد بده که تو لحظه های حساس و سرنوشت ساز زندگیمون بریم سراغ کلام خدای عزیز.

 

/ 7 نظر / 22 بازدید
میم

ای بلا یعنی تا آخر سال نمی خوای پست بذاری

بهمن

راسیتش زمان ما از این خبرا نبود , لحظه سال تحویل من و دوستام تو کوچه فوتبال بازی میکردیم ( اونم با لباسای نو !!! ) , یهو یکی صدامون میکرد که بیایم خونه , وقتی هم میرفتیم فقط تو این فکر بودیم که چقدر میخوان بهمون عیدی بدن !!! کلا از معنویت خبری نبود ...[لبخند]

کاکتوس

یه خورده زوده به استقبال عید بریم... ما که دیقه نود از خرید عید میدوییم پای سفره هفت سین... [پلک]

کاکتوس

میشه یه خواهش کنیم؟البته عصبانی[عصبانی] نشید!! میشه اهنگ وبتونو عوض کنید؟!!![سوال] قشنگ وشنیدنیه...اما ولی، خیلی خیلی خیلی زیاد گریه داره و اشک ادمو در میاره[ناراحت]...اخه ما مشکلات اساسی قلبی که نه!![دروغگو]قبلی داریم...[نگران]

میم

بله

کاکتوس

ممنون از توجه تون.حالا که شخصا علاقه زیادی بهش دارید نمی خواد عوض کنبد.[شرمنده]

=)0

کودکان قاصدک چه می فهمند پاییز چیست..! تنها در بهار سربرمی آورند...