درخت سیب دادعلی

خاله می گفت باید خودت بیایی و آن درخت سیب راببینی و عکسش را بگیری و برایش چیز بنویسی... اما مشکل این بود که من نه دیدن بلد بودم ، نه عکس گرفتن و نه چیز نوشتن.

اما بالاخره شد و من به روستای آبا و اجدادیمان رفتم... همه چیز عوض شده بود. چهار پنچ سالی می شد که آنجا نرفته بودم دیگر تقریبا همه چیز داشت خراب می شد از خانه چند نسلی بابا بزرگ گرفته تا درخت های گردو و زرد آلو و سیب ...

اما مرتابی(البته املا و تلفظ این کلمه را شک دارم اما دوست داشتنی ترین بخش مسافرت های کودکیم بود) هنوز مثل روز های قبل بود آخر مرتابی به آسمان وصل بود نه به زمین... همان جا که شب ها من و یک عالمه نوه های دیگر می نشستیم و آنقدر ستاره می دیدیم تا خوابمان ببرد و یا گاهی آنقدر از جن می گفتیم تا من که کوچکترین نوه ی آن روز ها بودم از ترس زیر پتو قائم شوم ...

و من بعد از خیلی سال دوباره توانستم کهکشان راه شیری را ببینم و دب اکبر و اصغر را پیدا کنم و دیگر از جن نمی ترسیدم شاید من بزرگ شده بودم و یا علتش این بود که دیگر کسی از نوه های مادر بزرگ و پدر بزرگ نبودند تا حرف جن بزنیم آخر همه بزرگ شده بودیم و بزرگ شدن یعنی بگویی وقت نداری و از جمع گریزانی...

نام روستا "شوند" بود آن روزها شیوا که هم دختر خاله ام بود و هم، هم صحبتم و هم معلمم (خب او 11 سال از من بزرگتر بود) و بعد ها فقط شد دختر خاله ام که عید ها هم دیگر چند سال یکبار می دیدمش؛ می گفت نام اصلی این روستا شیعه وند بوده که بعد ها شده شوند.

بزگتر که شدم دیدم پر بیراه هم نمی گفت چون نوادگان جابر بن عبدالله انصاری در آن ساکن بودند و عارف بزرگ میرزا حسینقلی شوندی هم اهل آنجا بود...

بگذریم

 آمده بودم تا از یک درخت سیب عکس بگیرم

درخت سیبی که آن قدر سیب می داد که مثل بید مجنون شده بود... البته این عکس را من دو یا سه ماه بعد از فصل سیب گرفتم و شاخه های بالایی درخت دیگر سیب هایش نقش زمین شده بود مثل کسی که آن درخت را کاشته بود... و شاخه هایش به آسمان رفته بود درس مثل مو های کودکی من وقتی تازه از سلمانی می آمدم!

دادعلی پدرش برای خان کار می کرد و خودش زمین نداشت یک روز خان این نهال را به او داده بود و گفته بود دادعلی تو دستت خوب است بیا این نهال را تو بکار ... دادعلی درخت را کاشته بود و الان شده بود پر ثمر ترین درخت سیب روستا... ولی خود دادعلی...

دادعلی بعد ها رفت جبهه و شهید شد و تنها یک درخت سیب از او ماند و یک سنگ قبر تا مردم قبر او را نشان دهند و بگویند چرا از این همه درخت سیب درخت سیب دادعلی پر ثمر ترین درخت سیب روستا شده است.

 

/ 16 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کاکتوس

بزرگ بود و از اهالی امروز بود وبا تمام افق های باز نسبت داشت و لحن اب و زمین را چه خوب می فهمید... او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود. او به سبک درخت میان عاقبت نور منتشر می شد... برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم... و بارها دیدیم که با چه قدر سبد برای چیدن یک خوشه بشارت رفت... ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم... [گل][گل]

کاکتوس

معلوم شد هم عسک گرفتن بلدید هم نفشتن...[تایید] اسم جن را اوردین و منو یاد شجاعتهای بچه گیام انداختین...شجاعت که چه عرض کنم...یاد بی کله گیهایم...اون موقه ها همه ی بچه های فامیل تو زیرزمین بزرگ و تاریک خونه ی پدربزرگ جم می شدیم...شب که میشد برقای زیرزمینو خاموش میکردیم،دور تا دور رو اینه با چن تا شمع میذاشتیم...یه صدایی ام که از قبل گروه ترسوی تدارکات ضبطیده بود پخش میکردیم...هر کی زیرزمینو دور نمیزد تا چن وقت از گروه حذف میشد... یادمه اول همیشه من داوطلب بودم!!!عقل نداشتم وگرنه ازین حماقتا نمیکردم[وحشتناک] الان که فک میکنم میبینم عجب کارایی میکردیم[سبز]

شیعه کوچولو

آنگاه که عشق کامل شد , پروانه عاشق شد , به آتش عشق پروانه خواهد سوخت...[گل] باغ بابابزرگم... خیلی خیلی دلم براش تنگ شده واشک هایم چقدر نزدیکند بابابزرگ رفته بود کربلا با خودش انار آورده بود توی حیاط خونه ی شهرشون اونا رو کاشت امسال انارای درخت بابابزرگ مثل سالای قبل نبود چون بابابزرگم دیگه نمی تونست...

عماد

چه متنی...چه عکسی ...چه موسیقی ای....[گل]

میم

سیب سیب انار روزگار ای لحظه ی بی قراری من ای سلسله ی بهاری من برخیز که سوی باغ باشیم هم تشنه و ظهر داغ باشیم دستی که درخت را غرس کرد یکباره بهشت را هوس کرد ما زیر گیاه باده خوردیم بسیار فریب ساده خوردیم آن دلبر باغبان خدا شد از سیب و بهشت هم جدا شد ماندیم اسیر سیب و باغی خوردیم و شدیم گاو چاقی ماندیم و درون گل طپیدیم بی علت و بی خبر چریدیم ای شاعر باغبان خدارا یک چند دعا کنید مارا

چه فرقی میکنه ؟

سلام وب قشنگی دارین من تازه کشفش کردم ! خداییش اصلا" به خودتون نمی آد[زبان] چقدر با احساس بود .من و بردین به 20 سال پیش چه روز هایی بود .کاش که هیچ وقت بزرگ نمیشدیم [گریه] مرسی [گل]راستی روستاتون طرفای کجاست ؟

چه فرقی میکنه ؟

اولا جواب سلام واجبه !!!!!!!! دوما حتما فرق میکنه که پرسیدم [عصبانی]میخواستم بدونم بچه خسیس کجائید که سوغاتی ما یادتون رفت بیارید[قهر]حداقل یییییییییییییدونه از سیب های درخت داد علی می آوردین خسیس خان[چشمک] وبلاگ تون عالیه تبریک و مرسیییییییییییییییییییییییی[گل]

یه خاطره

به سر موی دوست دل بستم رفت عمر و هنوز پا بستم کم ما گیر و عذر ما بپذیر بیش از این بر نیامد از دستم تو به فکر منی همیشه و من تا به تو فکر می کنم , هستم ((استاد قیصر امین پور))

شهاب

اخوی خوشحال میشیم ی سری ب وبلاگ تازعه متولد ما بزنی... 313 بی ادعا http://biedea313.blogfa.com/

رضارسولی

سلام دوست عزیز خوبی شما من درخت سیب دادعلی را خواندم جالب بود راستی شما تهران ساکن هستید میخواستم بدانم اگر اطلاعاتی در مورد اصل و نسب خود دارید خوشحال میشم به ما کمک کنید من و دوستم داریم یک سایت در مورد شوند تهیه میکنیم اگر مطلب یا عکس های قدیمی دارید خوشحال میشم همکاری کنید این وب لاگ شخصی من است اما تا یک ماه دیگه سایت روستای شوند را بالا می اوریم در ضمن اگر در زمینه طراحی سایت وارد هستید بگید تا از شما در صورت دوست داشتن استفاده کنیم منتظر جواب شما هستم