برف گرم...

من وجودم همه برگ

ریشه هایم در خاک

تن رنجورِ زمستانی ِ من ساقه ی خشک

خاطرم یخ زده است...

 

خاطرم آزرده است...

خاطرم پاخورده است...

مثل یک برگ خزان

زرد... پژمرده...

و آن...

زخمی آماج است

 

خاطرم آزرده ست

خاطرم پاخورده است...

 

مثل بید مجنون

سرِ امید به زیر افکندم

رقص در باد به شوق دیدن...

 

و نسیمی که نیست!

همه اش تاریکی است

خاطرِ خاطره ها پژمرده است

شاید این خاطره هایم مرده است

 

قلب این شهر چرا یخ زده است؟!

و چراغ چشمم

همه اش خاموشی است

و در آن دور چرا انسان ها

همه سر در خاک اند؟!

 

شاید این مرد فرورفته منم در این خاک

خسته از دیروز است

زخمی فردا ها...

و در آن دور ترِ خاطره ها...

جای ردّ پایی است...

روی آن برف زمستانی گرم...

من و او در جاده...

من و او دوشا دوش...

پا به پا در دیروز

رو به سوی فردا

و چرا دیر زمانی ست همه امروز است

من به شوق فردا

به تماشای غروب آمده ام...

 

/ 4 نظر / 35 بازدید
آشنا

سکوت عین سکوت است، بی همانند است که پیشوند ندارد، بدون پسوند است زبان رسمی اهل طریقت است سکوت سکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است زمین یخ زده را گرم می کند آرام سکوت، معجزه ی آفتاب تابنده است سکوت پاسخ دندان شکن تری دارد سکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است سکوت ناله و نفرین، سکوت دشنام است سکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است *برقعى*

شبیـــر

شهدا... روح های شنوا ... سکوت خاک... و یک عمر زندگی ......

ع.کرمی

به شادی مردم اعتماد مکن برف ! تا می‌باری نعمتی چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری... آب شو ! آب شو! موسیقی منجمد!‌ و بیا و ببین رنج را تو کشیدی به نام بهار تمام می‌شود...

م.رضایی

سلام بهارتان نیکو نوشته های وبلاگتون جالب و کمی عجیبه .... براتون سالی پر از عطر شکوفه های بهاری و آواز هزار آرزومندم . قلمتون مستدام