سفر

سفر

سفر آغاز خطر است... خطری که تو با تمام شوق آن را می خری اش، چمدانت را برایش می بندی بند کفش هایت را محکم می کنی و به جاده می زنی...

می زنی... به جاده می زنی...نازنین خوب گوش کن! اینجا فعل رفتن جفا ست در حق سفر... به جاده می زنی...

و من شهامت این زدن را یافته ام...

5 سال با خودم می گفتم تو سفر را برای خوشگذرانی هایش می خواهی ، برای لذت ، برای عیش و برای دنیا....

ولی امروز می گویم من سفر را می خواهم برای خطر، برای رسیدن... برای رسیدن با هم...

به اوج

به قله ی موج

پس خدایا... همه ی مسافران را سالم (سالم و نه صرفا تن درست!) به مقصدشان برسان و آن ها را دوباره به مبدا شان برگردان... که "الیه راجعون"

برگشتنی که کوله های مان پر است از ره آورد... ره آورد سفر...

و تو ای همسفر نه از کوچکی کوله پشتی ات هراس داشته باش، نه از پیچ های جاده و نه  از راه زن...

 بیا و بزن به جاده...

/ 25 نظر / 7 بازدید