اعتراف

گل را سفارش دادیم...

تالار هم هماهنگ است...

تا اینجا می توانست برای جشن فارغ التحصیلیت می بود یا حتی دامادی ات...

اما کنار آن ها اتوبوس ها هم آماده اند... صندلی و سایه بان هم جور است، شربت و حلوا و میوه و مداح هم هماهنگ شده و مانده اعلامیه ات که برایت بنویسیم جوان ناکام و یا مهندس خطابت کنیم...

باورم نمی شود از چهلمت تا به حال سر مزارت هم نیامده ام آن قدر غرق دنیای خودم هستم... باید اعتراف کنم...

فرقی ندارد درست مثل آن وقت ها که قلبت در سینه ی خودت می زد سال به سال همدیگر را می دیدیم ولی هر بار که می دیدیم با هم غریبه نبودیم...

دیوانگی مان دارد به اوج می رسد... چه شد که این بهترین سرنوشتت بود...

و سفر دو نفره مان در روز آخر جسمت از شمال تهران و مسیح دانشوری تا کهریزک و پزشکی قانونی و سالن تطهیر و خانه ات...

این حرف ها را نباید در جمع زد باقیش باشد از همین سه نقطه ها...

راستی مادرت هنوز شب ها خوابش نمی برد و برایت قرآن می خواند و روز ها در خلسه ی انتظار آمدنت است همه ی عکس هایت را جمع کرده و نبودنت را شوخی روزگار می داند... شاید دلش به همان صبحانه خوردن مشترکتان در چند ساعت قبل از خوابیدنت خوش است....

عکس نوشت:

این "علی بالا" ست که پائیز سال 91 را 13 روز زودتر برگ ریزانش را به ما نشان داد و مرا با همان لحن شوخ و رندانه اش تا ابد داغدار سوالی کرد که من از کنار پاسخش نابخردانه گذشتم... اعتراف می کنم چه بسا می شد کمی خرد داشت و علی را بر زمین نگه داشت... اگر خدا می خواست.

/ 15 نظر / 6 بازدید