خدا مرا کافی است

می گفتند روی انگشترش نوشته بود "حسبی الله" : خدا مرا کافی است. و این جمله برای او چه معنای پُری داشت، او که در صفین میمنه ی سپاه به فرمانش بود او که دلیر و شجاع بود او که یک فرمانده بود چه آمده بود که دیگر فرمانبرداری نداشت؟ برق سکه های معاویه چه درخششی داشت که تلالو آن خورشید را در نظر فرمانبرداران بی فروغ کرده بود. عجب کوری عجیبی! آب مایه ی حیات است اما برای زندگان، مایه ی حیات برای مردگان چه تفاوتی می کند قدرش را چگونه بدانند؟ اما آب در بین مردگان هم همچنان آب است همان مایه ی حیات.
اولین باری بود که زهرا(س) مادر می شد و علی(ع) پدر و پیامبر(ص) هم که پدر امتی بود این بار پدر بزرگ می شد، چقدر این خانواده داشت کامل می شد، بالاخره نسل سوم آن آمد می گفتند فروغ این خاندان با همین نسل ابدی می شود؛ تا کور شوند عاص های زمان!
شاید هیچ کس نمی توانست مانند او معاویه را خفه کند آن هم به چریدن! به معاویه فرصت دهد تا بچرد، بخورد، ببرد، بدزدد، کاخ بساز، کوخ ویران کند...تا بمیردالبته در عین محدود کردنش و افسار زدنش... که با این شروط بچر تا مرگت برسد مگر چقدر از دنیا می توانی ببری و چه بد نامی بر این لجام معاویه گذاشتند؛ صلحنامه... که آن اعلام جنگ او بود با معاویه جنگی که معاویه از ورود به آن می ترسید و خودداری می کرد و همین او را لجام می زد اما حسن(ع) که می دانست فرزند معاویه یزید، از پدرش به مراتب بی خرد تر است، یزید داوطلب می شود تا به دست حسین(ع) خاندانش را برای همیشه تاریخ هلاک کند.
او به معاویه لجام زد تا مردم را به این سطح از شعور و آگاهی برساند که او دزد است نه خلیفه که او شریک دزد (نه! خودِ دزد) است و رفیق قافله که شاید اینجا بتوان به جای قافله گفت امت.
او تنها بود، در خانه اش هم تنها بود و این تنهایی را از علی (ع) به ارث برده بود که این تنها میراث دنیای علی(ع) بود که تا مهدی(عج) به همه ورثه اش به یادگار سپرد، که علی(ع) لا اقل چند سالی همچون پیامبری و فاطمه ایی را کنارش داشت اما او چه... و برای کسی که در دنیا تنهاست چه ذکری بهتر که خدا مرا کافی است.


میلادش مبارک باد
تنهاییش با تجمیع یاران مهدی(عج) پایان باد.

/ 1 نظر / 21 بازدید
کاکتوس

ایه همیشگی وقتی... "فسیکفیکهم ا... و هو السمیع و العلیم" [گل][گل]