قصه (تلخ) آفتابگردان...

راستش چند روزی ست زور می زنم برای این همه مصیبت غزه چیزی بنویسم...

ولی هیچ...
کم توفیق که باشی هیچ آبی از تو گرم نمی شود...
راستش این رباعی بیژن ارژن عجیب از صبح در گوشم پیچیده است بیت اولش حکایت دنیاست و بیت دومش حکایت من و امثال من...
سال هاست به تائید متن بالای این صفحه دوست می داشته ام آفتاب گردان باشم... ولی نشان به این نشان که حتی در قبال این روضه ی علی اصغر(ع) ها و رقیه(س) ها که هر روز در غزه شبیه خوانی می شود هنوز هیچ حرکت حتی کوچکی هم نکرده ام...
گویی دهانم بسته شده است نمی دانم با خون یا با تخمه!!!
ولی به هر حال این قصه ی تلخی ست برای آفتابگردان...



 
دنیا دست خوابگردان ها بود
صحرا مست سراب گردان ها بود
مشتی تخمه دهانشان را بسته است
و این قصه ی آفتابگردان ها بود

 

/ 4 نظر / 29 بازدید
عماد

سهیل عزیز...............

m

سلام دکترجان نظز مارو ک واسه پست قبلیت تایید نکردی لااقل بگو ببینیم خوبی؟ زنده ای؟ من نگرانتم دکی[ابرو]

m

دکتر گویا احوالاتت چندان رو به راه نیست خیر است انشاالله

شبیر

چه فرقی میکند وقتی تو را هفت خط دغل باز بدانند ؛وقتی نیستی؟! وقتی هدفی نیست تلاشی هم نیست ... از مسیر عشق به امامت افتادم در خطوط عداوت با دلم! ولی خودمانیم !شیطان هم عجب احمقی ست!من بلد نیستم باختن را!... هنوز نفهمیده بیچاره!.... صاحب زمان ما یک اشاره اش کافی ست برای پاک شدن مشکلاتمان... برای دردمندانی با اعتبار چون شما ، ارزویم اشاره ی آقاست... هنوز دلم خوش است به قطعه ی 44 بهشت زهرا ... جایی که نه کسی مرا میشناسد؛ نه اگر بشناسد؛به دیگری میگوید که میشناسد!........ جایی که حریم بودنت را به تاراج نمیبرند!... جایی که رسوایت نمیکنند... جایی که میشود روی خاک ها نشست... و با خاک ها نفس کشید..... جایی که هنوز مرد پیدا میشود....