سپیده...

 

پهنه ای از سپیدی کاغذ روبرویت زندگی می کند، نمایی غ ق ریب از آینده است... هر روز برای خودت سوال هایی می سازی و سیاهش می کنی و تا آخر شب سرگرم جوابش هستی... همه ی خودت را ، هوشت را ، ایمانت را ، توانت را و همه ی وجودت را صرفش می کنی تا جواب را به بهترین نحو بدهی ...
و شب که سیاهی جای سپیدی را می گیرد ذهنت داغ می شود و قلبت یخ می کند که شاید سوال محو سپیده ی آینده ات این نبوده و تو اشتباه جواب تراشی برای سوالی می کردی که نیست...
آینده چیست...! سوالش کدام است...! جوابش چیست... مغز را داغ می کند و قلب را منجمد...
شاید آینده سپیده ی طلوع کرده ی امروز باشد
یک دست
بدون سیاهی هیچ سوال...
و کمی تنفس در هوایش جرات بخواهد
------------------------------------------------------
پا نوشت:
گنگ بودنش را به عیان بودن پاکیتان ببخشید...

عکس را هم ببخشید که به جای سپیده بنفشه است آن هم بنفشه ی زرد!

/ 7 نظر / 7 بازدید