سپیده...

 

پهنه ای از سپیدی کاغذ روبرویت زندگی می کند، نمایی غ ق ریب از آینده است... هر روز برای خودت سوال هایی می سازی و سیاهش می کنی و تا آخر شب سرگرم جوابش هستی... همه ی خودت را ، هوشت را ، ایمانت را ، توانت را و همه ی وجودت را صرفش می کنی تا جواب را به بهترین نحو بدهی ...
و شب که سیاهی جای سپیدی را می گیرد ذهنت داغ می شود و قلبت یخ می کند که شاید سوال محو سپیده ی آینده ات این نبوده و تو اشتباه جواب تراشی برای سوالی می کردی که نیست...
آینده چیست...! سوالش کدام است...! جوابش چیست... مغز را داغ می کند و قلب را منجمد...
شاید آینده سپیده ی طلوع کرده ی امروز باشد
یک دست
بدون سیاهی هیچ سوال...
و کمی تنفس در هوایش جرات بخواهد
------------------------------------------------------
پا نوشت:
گنگ بودنش را به عیان بودن پاکیتان ببخشید...

عکس را هم ببخشید که به جای سپیده بنفشه است آن هم بنفشه ی زرد!

/ 7 نظر / 22 بازدید
میم

وای و وای و وای و وای و وای و وای.....

ir

بسم الله الرحمن الرحیم گنگ نبود!سپید بود... با تمام جرئت یک نفس ؛ در هوای یک سوال سپیدتر... خدایی که از سنگ گل می رویاند؛ پاسخ سیاه شب را به سپیدی فردا پیوند خواهد زد... من ایمان دارم[لبخند] یا حق[

آینده همان آینده سبز است . روزی که آقا می آیند و مرهمی میشوند برای دلهای شکسته و پاسخی برای تمام مجهولات ذهن من و شما .

شاید یک دوست قدیمی

سلام اقای دکتر اتفاقا گل زیبایی را انتخاب کردید.تصویر بسیار زیباییست... نمیدانم اما مرا یاد کودکی ام انداخت.کنار درب منزلمان از این گلها زیاد بودند... چه قدر گاهی دیر میفهمیم که نمیفهمیدیم، نمیشناختیم، اشتباهی میگرفتیم و....اشتباه میرفتیم.مهم نیست چقدر از هدفمان دور ماندیم یا دور نگهمان داشتند...مهم این است که از نو بلند شویم،،از نو انتخاب کنیم، از نو طرح بریزیم...اما ولی این بار با چشمان باز با عبرت از درسهایی که از سر سادگی گرفتیم...شاید از بی تجربگی...شاید از سر بچگی، شاید زود باور بودیم، اما نه.... نه ساده بودیم نه بیتجربه و نه بچه... فقط میخواستیم مانند یک انسان رفتار کنیم، باوجدان باشیم، مهربان باشیم، لبخند بر لبانشان جاری کنیم... نه همه میفهمند....مخصوصا کسانی که انسان به معنای واقعی هستند، یکرنگ هستند، صورت و سیرت یکسان دارند... ما میفهمیم.... ببخشید گنگ بود.چون نتوانستم چند سال را مفهوم در چند خط بگنجانم. [لبخند]

میم

ولی من هرچه می‌گذرد قلبم داغ می‌کند و مغزم یخ...

خ

نيامدي كه شفق دامني پر از خون داشت / كنون كه دست فلق جيب شب دريد، بيا ستاره، چشم به راه تو ماند تا دم صبح / سحر دميد و شد از ديده ناپديد ، ‌بيا عروس چرخ ، حرير فروغ خود برچيد / افق دوباره بساط سپيده چيد ، بيا