گذار فروردین...

موقع رفتن اردیبهشت بود اما فروردین داشت کنار گوش او غرولند می کرد و از بد اقبالیش می نالید آخر او عادت کرده بود که همیشه تا چند ماه بعد تمام شدنش غر کم بودن روزگارش را به جان این و آن بزند که چرا باید به این زودی ها بار و بنه را از زندگی ببندد و برود گوشه تاریخ بنشیند... تا 11 ماه دیگر بگذرد و او دوباره دوازدهمین بشود و باز در زندگی مردم جان بگیرد...
آخر این معجزه دوازده بود  و همه ماه ها هر عددی که داشتند باید 11 ماه انتظار می کشیدند تا وقتی که   ماه ِ  12   می شدند... آنوقت دوباره مردم روز هایشان را با نام آن ها ورق می زدند.
مامان ماه داشت به غرولند های فرزند اولش فروردین گوش می داد و 11 ماه بچه ی دیگر هم به دور مامان ماه و فروردین و اردیبهشت حلقه زده بودند وقتی فروردین حسابی خودش را خالی کرد مامان ماه شروع کرد به حرف زدن:  که پسر جان تو از اول هم زیاده خواه بودی روز هایت که سی و یکی است و بیشتر از خیلی از این بچه هاست اولین هم که وایسادی... نوروز را هم که با تو عجین شده دیگر چرا به حقیقت زندگی تسلیم نمی شوی؟ هر آمدنی رفتنی دارد...
از بین بچه های کوچکتر مهر که متهم به پاییزی بودن بود اما همیشه به یاد بهار زندگی می کرد  به حرف آمد و گفت:  ببین فروردین جان  اسفند چه بگوید با اینکه 12 است  3 سال 29 روز است یعنی سالی دو روز از تو کمتر و سال چهارم هم که نهایت خوشبختی اوست می شود 30 روز...  و هیچ وقت 31 روز نیست! اما تو چه؟ هر سالِ خدا 31 روزه ایی...  اسفند تا به حال یک بار هم لب به شکایت باز نکرده است.
 مردم شهر به اسفند که می رسند آن را معکوس می شمارند تا زود تر به تو برسند همه ی آن ها می خواهند از ماه 12 بپرند و دوباره سر سفره ی روزهای تو بنشینند... آنها ممکن است قدر 12 را ندانند اما ناخواسته فهمیده اند باید با دوازده... زندگی کنند، خانه تکانی کنند و خودشان را در کل آن آماده کنند و در روزهای آخر آن حسابی دلشان برای بهار لک بزند تا 12 مردانگی کند و دست تو و بهار را بگیرد و بیاورد درست سر سفره ی آن ها بنشاند.
انگار این رسم دنیاست که مردم فقط با 12 می توانند بهاری شوند...

/ 13 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کاکتوس

حوصله ندارم چونکه!!!! اصلا امروز کی شده؟خستمه!!!! بعدن میـــــــــــــــــــــــــــــــــام،چیـــــــــــــــــــــــــــزک مینویسم[من نبودم]

کاکتوس

حضورت از خط تغزل گذشته است ای قافیه های بلند انتظار.... بی گمان ستاره ای شده ای در بیت های منتظرم... و هر شب در اسمان شعرم مدام می تابی.. شاه بیت غزل هایم سر به شانه ی کدامین ملائک داری؟ تا بخواب رود دو بیتی های نگاهت. می شود روزی در مثنوی باران چشمانم نگاهت بر من افتد تا لبخند ترانه ای شود بر لبانم وعبور کند از مرز رسیدنت....؟ مهدی جان... "کی می شود به سرزمین کنعان چشمانم قدم گذاری.. چرا که نگاهی نیست که بخواند از عمق چشمانم،اندوهم را." (بر گرفته از وبلاگ شهلا.ف)

میم

حسرت یک نعره ی بی انتها در گلوگاه ترم لغزید و سوخت

میم

حسرت یک نعره ی بی انتها در گلوگاه ترم لغزید و سوخت

بهمن

اومدم . همین ...

کاکتوس

اتفاقا من هوس کرده بودم از ته دل داد بزنم!امروز که مترو ی اونور خط شروع کرد به حرکت فرصتو غنیمت شمردم دیدم کسی نیست [عینک] از ته دلکم صدامو انداختم تو صدای خیلی خیلی خیلی گوش خراش مترو و داد زدم خـدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!خیلی کیف داد[بغل] البته برگشتم دیدم پیرمرد بنده خدا (کنارم را میومده منم نفمیدم)گفت یه امروز سمعک انداختم...منم چشمامو درشت کردمو به رو نیاوردم...اول صبی این از کجا دراومد بیرون[وحشتناک]

یه خاطره

دلتون نمیخواد چیزی بنویسید اشکالی نداره حالا من براتون مینویسم با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی در هر سوال از همه پرسیده ام تو را از شعر و استعاره و تشبیه برتری با هیچ کس بجز تو نسنجیده ام تو را در بند خویش بودن معنای عشق نیست چونانکه زنده بودن ‘ معنای زندگی اول آبی بود این دل ‘ آخر اما زرد شد آفتابی بود‘ ابری شد‘ سیاه و سرد شد آفتابی بود ‘ ابری شد‘ ولی باران نداشت رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد خط می خورد در دفتر ایام‘ نامم فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم ((قیصر امین پور))

فرهادم

این که همون دوازدست ناقلا یکی مینویسی دوجا چاپ میکنی؟

میم

وقتی در یک فیلم ایتالیایی می دیدم یک بمب ساز از مشتری پرسید قدرت بمب چقدر باشد مشتری رو به رودخانه کرد و نعره ای زد که ....

بهمن

این آقا یا خانم " یه خاطره " عجب شعری نوشته هاااااا .....[خجالت] I'm Kidding