حشره، سمنو، سبزی!

 


مادر بزرگ به مادر گفته بود و مادر هم همیشه به من می گفت... از همان موقع بود که دیگر طاقت کشتن این حشره ی خاکی را نداشتم. حشره ای که هرگز آن قدر زیبا نبود تا میان آن و حرف های زیبای مادرم بتوانم پیوندی برقرار کنم اما چون مادرم می گفت می دانستم بیراه نمی گوید...
سمنو هم که رنگ دیگری به هفت سین  داده بود را با اینکه طعم خاصش را نمی پسندیدم اما هر وقت مادر تعارف می کرد مجبور بودم حداقل یک انگشت از آن را بچشم چون دلم نمی آمد از این نذر ویژه نخورم...
بعد ها که از مادر پرسیدم ؛ این حشره خاکی چه ارتباطی به ایشان دارد مادرم گفت که حقیقتش را درست نمی داند اما از مادر بزرگ شنیده است که می گفته این حشره زیر آسیای دستی ایشان پناه می گرفته تا از آفتاب حجاز در امان باشد و می گویند دختر پیامبر(ص) آن را هیچ وقت نمی کشت. سمنو را هم که از قدیم می گفتند نذر حضرت فاطمه(س) است.
من که تا کنون نتوانستم در  هیچ جای تاریخ ردپایی از اسناد حرف های مادر بزرگ پیدا کنم اما اگر حقیقت هم نداشت، من این حرف های غیر واقعی را دوست داشتم، آخر مادر بزرگ سعی کرده بود یاد و علاقه ی حضرت فاطمه(س) را برای مادر و او برای ما با همین داستان ها زنده نگه دارد و شما می دانید زنده نگه داشتن یاد بانو چقدر کار بزرگ و مهمی است.
اما در میان سبزی ها سبزی ای داریم به نام خرفه، که عرب به آن فرفخ می گوید تاریخ در حافظه اش خاطره ای دارد که شبیه حرف های مادر بزرگ است...
 پس از حضرت فاطمه(س) خرفه اعراب را یاد ایشان می انداخت... و بعد از سال ها دستگاه فرهنگی بنی امیه سعی کرد نام این سبزی را عوض کند تا یاد حضرت را از خاطر مردم  بزداید آخر یاد ایشان مساوی بود با نام علی(ع) و غدیر؛ عهد بزرگ الهی که مردم آن را شکستند برای همین آن را بقله الحمقا یعنی سبزی نادان نامیدند تا هم توهینی به آن حضرت کنند هم یاد او را از زندگی روزمره مردم پاک کنند...
امام صادق(ع) در حدیثی به این موضوع اشاره می کنند که فرات بن احنف می گوید از ایشان شنیدم ، فرمودند:


لیس علی وجه الارض بقله اشرف و لا انفع من الفرفخ و هو بقله فاطمه علیها السلام  ثم قال : لعن الله بنی امیه، هم سمو ها بقله الحمقاء بغضا لنا و عداوه لفاطمه علیها السلام


بر روی زمین سبزی ای شریفتر و سودمند تر از خرفه نیست و این سبزی فاطمه(س) است. سپس فرمود: خدا لعنت کند بنی امیه را! آن ها از سر کینه با ما و به خاطر دشمنی با فاطمه(س) آن را سبزی نادان نامیدند.

کافی،ج۶،ص٣۶٧



/ 19 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گفتگو

غريبه نميدانم گنجشک ها که آنقدر شبيه همند چطور همديگر را ميشناسند و نميدانم چقدر شبيه من هست که تو ديگر مرا نميشناسي![گل]

=)0

این مطلبم حفظ شدما،خیالتون راحت...!!حالا اگه میشه بی زحمت مطلب بعدی رو بذارید...[ابرو]

یه خاطره

صدای پای آب اهل دانشگاهم /خوابگاهم بد نیست/تکه جایی دارم,لانه موشی,سر سوزن پولی/من اتاقی دارم بهتر از لانه زیبای کلاغ/دوستانی همه اندر پی یک سوژه داغ/اهل دانشگاهم پیشه ام پاسکاری است/گاهگاهی زیر دهی می آرم/می زنم بر سرخود/تا زسوز دل من,دل استادانم نرم شود/..... وقتی من افتادم رفقا خندیدند/جغد مشروطی از خواب پرید/ورقم زیبا شد._(از ننوشته بود) چرا نیستی ؟؟؟؟؟؟؟؟دانشجوی زرنگ به یاد بیاور وبلاگی داری!!!!!

بهمن

آپ نیکنی !!!!!!

گفتگو

برای دوست داشتنت از من دليل مے خواهند ، نازنين... ! چشمانت را قرض مے دهے... ؟[گل]

گفتگو

سهیل جان آدرس وبلاگتو با دقت بنویس[ماچ]

منم دیگه

ایام فاطمیه هم تموم شد مطلب جدید بذار منم حفظش شدم! آهنگ و که عوض نکردی هیچ پست جدیدم نمیذاری[کلافه] البته میدونم صلاح وبلاگ خویش...

کاکتوس

"اسمان را بنگر" اسمان را بنگر،که هنوز،بعد صدها شب و روز مثل ان روز نخست ،گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد... یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گریست... بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشیدو در اغاز بهار دشتی از یاس به زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر از احساس خداست... وخدا...باز خدا... ارزویش همه خوشبختی ماست...او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگیمان غرق شادی باشد... پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا و در ان باز کسی می خواند،که خدا هست.... باید ارام به سجاده ی تعظیم رویم،لذت صبح مجدد انجاست...

سلام

خدا یک پسر به من بدهد اسمش را بگذارم «حسین» بعد من بشوم «ام‌الحسین» و او بشود «حسین ِ فاطمه» که از ته دلم صدایش کنم: «حسین»‌م، مادرم، عزیزم.. به بقیه بسپارم که هوای «حسین»‌م را داشته باشند خاطر «حسین»‌م را اذیت نکنند صدا برای «حسین»‌م بلند نکنند یادم باشد که «حسین»‌م را جایی تنها نگذارم یک لیوان آب همیشه دم دستم باشد که هیچ وقت «حسین»‌م احساس تشنگی نکند..

؟

خدا یک پسر به من بدهد اسمش را بگذارم «حسین» بعد من بشوم «ام‌الحسین» و او بشود «حسین ِ فاطمه» که از ته دلم صدایش کنم: «حسین»‌م، مادرم، عزیزم.. به بقیه بسپارم که هوای «حسین»‌م را داشته باشند خاطر «حسین»‌م را اذیت نکنند صدا برای «حسین»‌م بلند نکنند یادم باشد که «حسین»‌م را جایی تنها نگذارم یک لیوان آب همیشه دم دستم باشد که هیچ وقت «حسین»‌م احساس تشنگی نکند..