ولی هنوز خدا هست...

کمی روزگارم مه گرفته است...
شاید کمتر از چهل و اندی ساعت باشد که از مقابل چشمان سیاهش گذشته ام و نفس هایم را دیگر خالی از هوای او فروبرده ام و آهی سرشار از حسرت او بر آورده ام...
چقدر غم آلودم که در سیاهی شب چشمانش تهجدی دست نداد... و همه اش غفلت بود و خواب... که ای کاش فقط خواب بود، تهجد پیشکشمان!
و روز عید از خورشید خجالت می کشیدم آخر ماهی و بیش از ماهی بود که طعام را - این ناگزیر بشر بودنم را- وقتی خورشید به چشمان خیره بود به دهان نبرده بودم... فجر ها قبل از خورشید و عصر ها بعد از خورشید...
همین... دیگر تمام.


و برای بهمن عزیز که می گفت گنده گویی نکن و پیچیده بافی نداشته باش می نویسم:
رمضان آمد
خواب بودم
رمضان رفت
خواب ماندم
ولی هنوز خدا هست...


/ 7 نظر / 22 بازدید
=)0

الهی نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی کس به غیر از تو نخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی باز کن در ، که جز این خانه مرا نیست پناهی...

owner

1.دشمنتون روزگارش مه گرفته باشه[ناراحت] 2.بار دوم که این دل نوشته رو خوندم خییییلی ناراحت شدم(نمیگم چرا) 3.سعی میکنم ناراحتیمو با تکرار این جمله که گفتین هنوز خدا هست کم کنم. 4.من حسودیم شد(به دل نوشته شما) که بعضی ادما خوب مینویسن،اما ولی من هیچی از این ادب نویسیا بلد نیستم. 5.[ناراحت][ناراحت][ناراحت]...

owner

یادم رف بگم خونه ی خدا زنگ نداره که!من خودم هر روز میرم اونجا. دو تا لنگه در خیییییییییییییییییییییلی بزرگه با ارتفاع زیاد و پهنای کم... وقتی میری اونجا در بازه و بسته نیست!باید دو زانو بشینی بین دو تا لنگه ی در،دستاتم به هم گره بزنی،بعد صداش کنی و باهاش حرف بزنی. یواشکی ام باید بحرفی اخه اونجا خیییییلیا میان میرن،هر کی یواشتر بحرفه خدا بیشتر صداشو میشنوه[ناراحت].

میم

دوباره حلقه ی شادی ها دوباره منگ منادی ها چه گمرهان و چه شادی ها شمیم سلسله می آید

ع.کرمی

خوشی های عالم را قیمت کرده اند که هر یک به چند است. ای جان ! این ناخوشی به چند است ؟!

بهمن

قصد جسارت نداشتم [خجالت] فسوس که ایام شریف رمضان رفت سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت افسوس که سی پاره این ماه مبارک از دست به یک باره چو اوراق خزان رفت شد زیر وزبر چون صف مژگان، صف طاعت شیرازه جمعیت بیداردلان رفت بی قدری ما چون نشود فاش به عالم ماهی که شب قدر در او بود نهان رفت برخاست تمیز از بشر و سایر حیوان آن روز که این ماه مبارک زمیان رفت با قامت چون تیر در این معرکه آمد از بار گنه با قد مانند کمان رفت بر داشت ز دوش همه کس بار گنه را چون باد سبک آمد و چون کوه گران رفت از رفتن یو سف نرود بر دل یعقوب آن ها که به صائب ز وداع رمضان رفت