ولی هنوز خدا هست...

کمی روزگارم مه گرفته است...
شاید کمتر از چهل و اندی ساعت باشد که از مقابل چشمان سیاهش گذشته ام و نفس هایم را دیگر خالی از هوای او فروبرده ام و آهی سرشار از حسرت او بر آورده ام...
چقدر غم آلودم که در سیاهی شب چشمانش تهجدی دست نداد... و همه اش غفلت بود و خواب... که ای کاش فقط خواب بود، تهجد پیشکشمان!
و روز عید از خورشید خجالت می کشیدم آخر ماهی و بیش از ماهی بود که طعام را - این ناگزیر بشر بودنم را- وقتی خورشید به چشمان خیره بود به دهان نبرده بودم... فجر ها قبل از خورشید و عصر ها بعد از خورشید...
همین... دیگر تمام.


و برای بهمن عزیز که می گفت گنده گویی نکن و پیچیده بافی نداشته باش می نویسم:
رمضان آمد
خواب بودم
رمضان رفت
خواب ماندم
ولی هنوز خدا هست...


/ 7 نظر / 8 بازدید