حکایت هجرت امام رضا(ع) از مدینه به مرو

حکایت آفتاب
نوشتار پیش رویتان چند حکایت مختصر است از اتفاقات رخ داده در مسیر هجرت اجباری امام رضا(ع) از مدینه به مرو، هجرتی اجباری که به شهادت امام ختم شد. هجرت به خاکی که از شهادت امام به بعد نامش وام دار شهادت ایشان شد و شد مشهد الرضا(ع).
توفیقی دست داد تا چند قطره از این ساحل دریای زندگی حضرت را از کتاب حکایت آفتاب انتخاب و بازنویسی کنم ، دیدم شاید خالی از لطف نباشد تا کمی زود تر از ایام شهادتشان این متن در خُم میکده ی مجازی ریخته شود.
راستش به نظرم این دوره از زندگی امام(ع) بینهایت مهم و سرنوشت ساز در زندگی شیعیان خصوصا ایرانیان بوده است...
خورشید همیشه از شرق طلوع می کند و آفتاب از مشرق سر برون می آورد اما این بار خورشید رضوی  از غرب (مدینه) به شرق (مرو) هجرت کرد و غروبش را در شرق انجام داد تا شاید یادآور طلوع ابن الرضای چهارم(عج) باشد.

حکایت اول:
به خواست خودشان نبود و از این سفر کراهت داشتند و می دانستند در این سفر بدرود حیات خواهند گفت اما ازشدت مراجعات ماموران مامون مجبور شدند از شهر پیامبر(ص) جدا شوند.


اصول کافی 2/207

حکایت دوم:
مُخَوّل سجستانی جلو آمد و به خاطر این سفر که امام پیش رو داشتند به حضرت تهنیت گفت. امام فرمود:مرا به حال خود واگذار، من از جوار جدم خارج می شوم و در غربت از دنیا خواهم رفت.
چند بار دیگر هم برای وداع با قبر مطهر جدش رفتند و هر بار به گونه ای رفتار می کردند تا مردم کراهت و عدم رضایت او را از این سفر در یابند.
نزدیکان را جمع کرند و فرموند: بر من گریه کنید زیرا دیگر به مدینه باز نخواهم گشت.


عیون اخبار الرضا(ع) ،ج2 ، ص 217



حکایت سوم:
کودک اما بزرگ بود پدر بزرگوارش او را به مسجدالنبی(ص) بُرد. حضرت جواد(ع)  قبر رسول خدا(ص) را در آغوش گرفت امام رضا(ع) به جد خود عرضه داشتند: ای رسول خدا او را به شما سپردم.
و به اصحاب فرمود: سخن او را گوش کنید و با وی مخالفت ننمایید و نزد ثقات اصحاب خویش بر امامت و جانشینی وی تاکید کرد.


اثبات الوصیه، ص 349، ابن شهر آشوب مناقب، ص 196



حکایت چهارم:
سعی می کردند ایشان را از مسیر هایی ببرند که شیعیان از این ظلم خلیفه مطلع و تحریک نشوند برای همین تا حد امکان مسیر را از بین شهر هایی که شمار شیعیانش زیاد بود انتخاب نمی کردند.

حکایت پنجم:
شب قبلش خواب دید پیامبر خدا(ص) به دهکده شان نباج آمده و در مسجد است در خواب به خدمتشان رفت پیامبر(ص) 18 خرمای صیحانی به او داد. فردایش به ابو حبیب نباجی خبر رسید حضرت رضا(ع) در مسجد نباج است، به دیدارشان رفت حضرت از ظرف خرمای صیحانی که مقابلشان بود یک مشت به او داد. ابو حبیب خرما ها را شمرد 18 عدد بود! به حضرت عرض کرد: ای پسر رسول خدا(ص) زیادتر به من عطا فرما، فرمود: اگر رسول خدا زیادتر عطا می کرد ما هم زیادتر عطا می کردیم!


عیون اخبار الرضا(ع) ،2/8-457



حکایت ششم:
حضرت در اهواز بیمار شد، پزشکی برای معالجه آمد حضرت به پزشک گفت علاج من در فلان گیاه است. پزشک گفت: این گیاه در چنین وقتی یافت نمی شود. حضرت فرمود: پس مقداری نیشکر بیاورید، پزشک عرضه داشت: این از اولی مشکل تر است...
حضرت فرمود: نیشکر و آن داروی گیاهی هر دو در همین سرزمین وجود دارد، از آب شادروان بگذرید، کنار آسیاب مردی سیاه چهره است از او بپرسید...
شخصی را فرستادند و به همان نشانی رفت و از طریق آن مرد هر دو را تهیه کرد. وقتی رجاء بن ضحاک (مامور حرکت حضرت) جریان را شنید به همراهانش گفت : اگر بیشتر اینجا اقامت کنیم مردم فریفته ی او می شوند و از آن جا کوچ کردند.


مسند الامام الرضا(ع) ج1، ص 175


حکایت هفتم:
در هنگام خروج از اهواز در کنار پل اربک جعفر بن محمد نوفلی به ایشان عرض کرد: فدایت شوم عده ای می پندارند پدرت زنده است حضرت فرمود: دروغ می گویند، لعنت خدا بر ایشان؛ اگر پدرم زنده بود میراثش قسمت نمی شد و زنانش ازدواج نمی کردند. به خدا سوگند پدرم مرگ را چشید چنان که علی بن ابی طالب(ع) چشید. عرض کرد: تکلیف من بعد از شما چیست؟ فرمود:بر تو باد بعد از من به پیروی از فرزندم محمد... و در ادامه فرمود: قبر من و هارون چنین است و دو انگشت خود را به هم چسباند.


عیون اخبار الرضا(ع) 2/463



حکایت هشتم:
مردم می آمدند و از بادام آن درخت برای شفای بیماری هایشان می بردند، آن درختِ بادامی بود که حضرت رضا(ع) در مسیر خراسان در محلهغرّه (یا قزّه) کاشته بودند چندی بعد فردی به نام ابو عمر آن درخت را قطع کرد و بعد از آن همه ثروتش از دست رفت.


عیون اخبار الرضا(ع) 2/374



حکایت نهم:
در روستای کَرند(یا کرمند) اصفهان بودیم به پیش حضرت آمدم و خواستم حدیثی را به خط خودشان به من مرحمت کنند و حضرت این حدیث را هدیه نمود:
کُن مُحِبّاً لِآلِ مُحَمَّدٍ وَ اِن کُنتَ فاسِقاً و مُحِبّاً لِمُحِبّیهِم وَ اِن کانوا فاسِقین
دوستدار آل محمد(ص) باش گرچه فاسق باشی و دوستدار دوستداران آن ها باش، هرچند فاسق باشند.



منتهی الامال 2/177



حکایت دهم:
فهمیدم که امام به نیشابور نزدیک شده با مردم شهر تا قریه مویدیه رفتیم و به حضرت رسیدیم افسار ناقه ی حضرت را گرفتم و تا نیشابور آمدیم. حضرت چند روزی در نیشابور بود و در یکی از روز ها حضرت فرمود: یکی از خاندان ما در اینجا مدفون است، به زیارت ایشان می روم و آن گاه به روضه ی سلطان محمد محروق(از نوادگان امام سجاد(ع) ) در تلاجرد تشریف بردند.


خلیفه نیشابوری، تاریخ نیشابور، ص 177



حکایت یازدهم:
مرکب امام(ع) در حال خروج از نیشابور بود، مردم و حافظان و کاتبان حدیث دور مرکب را گرفتند و گفتند تو را به حق پدران طاهرت سوگند که حدیثی از پدر خویش برای ما بیان نما که یادگار شما باشد.
در این هنگام مرکب حضرت ایستاد پرده کنار رفت و چشم مسلمانان به جمال مبارکش روشن شد مردمی که ایستاده بودند به هیجان آمدند و فریاد می زدند و می گریستند از چهره ی نبوی امام... و این وضع تا ظهر ادامه داشت سپس بزرگان جمع فریاد زدند که ای مردم گوش کنید و دل بسپارید و سپس حضرت رضا(ع) در حالیکه 24 هزار قلم آماده نوشتن بود ، فرمودند:
پدرم آن بنده شایسته، موسی بن جعفر (ع) به من خبر داد از پدرش جعفر بن محمد صادق(ع) از پدرش ابوجعفر محمدبن علی(ع) شکافنده دانش، از پدرش علی بن الحسین(ع) سرور عبادت کنندگان، از پدرش سرور جوانان بهشت حضرت حسین(ع)، از پدرش علی بن ابی طالب(ع) که از پیامبر(ص) شنید که جبرئیل می گفت خداوند جل و جلاله فرمود: منم خدائی که جز من معبودی نیست وکلمه توحید «لا اله الا الله» دژ من است. هرکس در آن داخل شود از عذاب من ایمن خواهد بود. پس آنگاه که مَرکب حرکت کرد، حضرت ندا در دادند و فرمودند: با شرایط آن و من از شرط های آن هستم.



عیون اخبار الرضا(ع) ج2، ص 132



حکایت دوازدهم:
سال ها قبل وقتی از خراسان به کرمان می رفت در کوه های کرمان دچار حمله ی راهزنان شد او را بستند و برای اینکه پول بیشتری بدهد شکنجه می کردند دهانش را پر از برف کردند و همین شد که وقتی توانست از آن مهلکه بگریزد دیگر نمی توانست به درستی حرف بزند. شنیده بود امام رضا(ع) در نیشابور است. شب هنگام، در خواب دید کسی به او می گوید شفایت را از ایشان بگیر...
در عالم خواب به محضر حضرت رفت و امام فرمودند: زیره و آویشن و نمک را با هم بکوب و دو سه مرتبه بر دهان بریز تا خوب شوی!
از خواب بیدار شد به طرف نیشابور رفت کنار دروازه به او گفتند : حضرت رضا(ع) از نیشابور کوچ کرده و در رباط سعد می باشد.
نزد حضرت آمد و به زحمت مشکلش را گفت، حضرت فرمودند : مگر در خواب به تو یاد ندادم ، برو آن دارو را به کار گیر. آن مرد گفت: اگر می شود دوباره بفرمایید حضرت رضا(ع) همان دستور را تکرار نمودند؛ آن مرد دارو را استفاده کرد و عافیت یافت.


عیون اخبار الرضا(ع) 2/458



حکایت سیزدهم:
در ادامه ی راه از نیشابور به طوس به دِه سرخ(قریه الحمرا) رسیدیم ، وقت نماز ظهر شد، حضرت فرمودند: آب بیاورید تا وضو بگیریم عرض کردم آب همراهمان نیست.
حضرت با دستانشان زمین را حفر کردند تا آب برای وضوی ایشان و همراهانشان جوشید... و اثر آن تاکنون باقی ست.


عیون اخبار الرضا(ع) 2/376



حکایت چهاردهم:
در مسیر عبور از دِه سرخ به طوس به کوه تراشان(کوهسنگی) رسیدیم حضرت به خداوند عرضه داشتند: خدایا! این کوه را برکت ده و برای مردم سودمند گردان و غذایی را که در ظرفی که از آن تراشیده می شود پخته شود، مبارک گردان...


عیون اخبار الرضا(ع) 2/376


حکایت پانزدهم:
در شهر طوس امام در منزل حمید بن قحطبه که باغ بزرگی بود و مقبره هارون هم در آن بود اقامت کرد. حضرت چون داخل خانه شد نزد قبر هارون رفت و با دست مبارک خطی به یک طرف قبر کشید و فرمود : این جایگاه تربت من است، من در اینجا به خاک سپرده می شوم و به زودی خداوند متعال این مکان را محل رفت و آمد شیعیان من قرار می دهد. به خدا سوگند اگر شیعه ای مرا زیارت کند و بر من درود فرستد، شفاعت ما اهل بیت و آمرزش و رحمت خداوند بر او واجب می شود.


عیون اخبار الرضا(ع) 2/377



حکایت شانزدهم:
حضرت رضا(ع) سرانجام پس از تحمل 4 ماه سفر در نیمه ی اول سال 201 هجری قمری به مرو مرکز حکومت مامون وارد شد و در منزلی مستقر گردید.
حضرت با اینکه بواسطه ی تهدید مامون مجبور شد ولی عهدی را بپذیرد اما شرط کرد که هیچ عزل و نصبی انجام ندهد اما رفته رفته مامون شرایط را بر ایشان سخت تر کرد و پرده از مقصود پلید خویش برداشت تا سر انجام در ماه صفر سال 203 هجری قمری ایشان را به شهادت رساند.


عیون اخبار الرضا(ع) 149/2

ایام شهادت پیامبر عزیزمان(ص)، امام حسن کریممان(ع) و امام رضای غریبمان(ع) تسلیت باد...

راستش بهتر بود هرسه را غریبمان می گفتم اما چه کنم باید معمولی حرف زد...!

/ 2 نظر / 142 بازدید
وحید مقدم

احسنت مطلب خوبی بود منم تسلیت میگم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

یه غریبه ی آشنا

غریب واقعی کسییکه تو شهر خودش غریب باشه !!!!!! اگر چه بنظرم همه ی 14 معصوم (علیهما السلام ) تو این دنیا غریبن ! شهادت مظلومانه هر سه بزرگوار بر تمام دوستدارانشون تسلیت باد