سبز های کمرنگ!

شاید دلیل اینکه این یک ماه کمتر چیزی در این گوشه ی مجازی نوشتم این بود که هر بار که می خواستم چیزی بنویسم یک یادداشت شخصی از آب در می آمد و من در این فکر که خُب! این ها به چه درد دیگران می خورد که وقتشان را بگیری...
و در این کمی بیش از یک ماه فکر علی بالا از ذهنم خارج نمی شد و این بود که یادداشت هایم را شخصی تر می کرد و همین فکر اتفاق بسیار بد از دست دادن او بود (و چند دلیل دیگر) که پای مرا یک ماه زود تر به بخش روانپزشکی باز کرد بخشی که همیشه شوق بودن در آن را داشته بودم، شوق دانستن جواب این معما که در این حادثه که برای علی رخ داد آیا می توانست روانپزشکش نقشی داشته باشد یا خیر... آخر علی افسردگی داشت البته نه شدیدش را...
روانپزشکی که اولین و آخرین دیدارش با علی بر می گشت به یک هفته قبل از آن حادثه...
و من در بخش روانپزشکی به دنبال علی ها می گشتم ، علی هایی که روانپزشکانشان شاید به دلایلی مهم تر از جان انسان ها! مثلا زیادی حرفه ایی بودن و یا سر مشغولی برای شرکت در سمینار کوفت در کشور زهرمار(!) به دادن قرص بسنده می کنند و هنوز درست نفهمیده اند که روان، کمی و فقط کمی مراقبتش سخت تر و جانکاه تر از سایر اعضا است...
بگذریم...


در بخش روانپزشکی که می روی روزهای اول همیشه این ترس با تو است که نکند بیماران به تو حمله کنند اما کمی که می مانی مخصوصا با کسب تجربه های شخصی و تجربیات استادان می فهمی که احتمال حمله به آدم ها در بخش روانپزشکی کمتر است از احتمال حمله به آن ها در همین خیابان های خودمان...
بیمارانی که با آن لباس های سبز کمرنگشان از بقیه بخش ها تمایز داده می شوند بیمارانی که شاید روزهای اول به تو نچسبند اما بعد آن قدر تو وابسته ی آن ها و آن ها وابسته تو می شوی و می شوند که همین وابستگی ها می شود یکی از سختی های کار روانپزشکی...
وابستگی که نتیجه اش می شود غمی که روز های آخر که همه ی بچه هایی که باری به هر جهت به این بخش آمده اند تازه شروع به درس خواندن می کنند تمام ذهنت را می گیرد و وداع با بخش را برای تو دشوار می کند...
وداع با بیماری که در اولین ساعت حضورمان در بخش ناگهان به یکی از بچه ها که تازه رینوپلاستی کرده بود بدون درک موقعیت گفت: دکتر... دماغ نو مبارک... و از دوستم خوشم آمد وقتی خیلی آرام و منطقی با اینکه شوکه شده بود به او گفت ممنون!
وداع با بیماری که روز اول به کلاس آورده شد و خود را نماینده ی خداوند متعال می دانست و 30 سال بود با این توهم های ناشی از اسکیزوفرنی دست و پنجه نرم می کرد و از آن روز به بعد صبح به صبح و ظهر به ظهر منتظر ما می ماند و با ما دست می داد... انصافا نماینده ی فروتنی بود برای خداوند متعال ...
از مریضی که روی تخت مربوط به من بستری بود و در فاز مانیا بود هیجان داشت شعر می خواند و حدیث می گفت ودائم در این یک ماه حتی روز آخر سعی می کرد به من بفهماند بیمار نیست و این ها توطئه ی همسرش است...
و از مادری که توهمات بینایی اش نمی گذاشت به صورت ما نگاه کند و سرش آنقدر پایین بود که باید کسی دستش را می گرفت و راه می برد ظاهرا اسکیزوفرنی در وی باعث شده بود که آدم ها را به شکل هیولا ببیند ... بگذریم که بیمار بود و لی به نظرم پر بیراه هم نمی دید دور از جان شما...
وداع با و دل کندن از بیمارانی که اکنون که به تک تک شان فکر می کنم کلی حرف برای نوشتن می آید اما کافی ست... بیمارانی که این بار به پزشک مراجعه می کنند تا نه صرفا سلامتی از دست رفته شان را باز پس گیرند بلکه آمده اند تا عزت و کرامت از دست رفته را باز پس گیرند و این است ویژگی درخشان روانپزشکی... انشا الله طبیبان در این راه وسیله های قابلی باشند که "...و لله عزه جمیعا".

 

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فکر

این ترسی که گفتین واقعا دفعات اول وجود داره و برای من هر دفعه که وارد میشدم ترسناک بود هر بار که پا میگذاشتم آیه الکرسی را میخواندم، از بس که ما را ترسانده بودند که کتک خورده اند. غافل از اینکه اینها خود قربانی غفلتند

...

نیا باران ، زمین جای قشنگی نیست! من از جنس زمینم خوب میدانم، که دریا، جد تو در یک تبانی ماهی بیچاره را در دام ماهیگیر می راند. من از جنس زمینم خوب میدانم، ... که گل در عقد زنبور است، ... یک طرف سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد. نیا باران!!!! من از جنس زمینم خوب میدانم، که ای باران پشیمان میشوی از آمدن، در ناودانها گیر خواهی کرد، پس آنگه آرزوی خورشید، خواهی داشت. من از جنس زمینم خوب میدانم، که اینجا جمعه بازار است؛ و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند، در اینجا قدر مردم را به زر اندازه میگیرند، در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند. نیا باران... زمین ناپاک و مردمانش شکوه از آسمان دارند..... نیا باران .. همان دستان نامردی که رو به آسمان بهر دعا دارند... همان بودند که خنجر بر پشت سرو نقش عشق کوبیدند.... نبار بر این زمین و مردمانش، که تو پاکی و آلوده می گردی.... نیا باران ، نیا باران...

بهمن

http://sara.malakut.org/archives/Setar-Piano-Sam.swf + پاییز + نوشته های تو

owner

"نوشته های یک روان پریش" در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی... تو مست تری یا من!! هر انچه نصیب منست مستیست... اتش تردید را باید با باران امید خاموش کنم... مغز را باید به تعطیلات فرستم... مینشینی،میپندارند خسته ای!نمی دانند جایی برای رفتن نیست... مردم شهر حتی بغض سنگین مونالیزا را نمیفهمند!تنها چیزی که میبینند خنده ای بی روح است! مگر مرداب چیزی از دریا میفهمد؟!! دیوانه که باشی همدمی خواهی یافت که هیچ گاه ترس رفتنش را نداری!می خواهم تنها با همدم خیالی بمانم،به از صد دوست ادم نما... نگرانی دوست لحظه های منست!گاهی بی مورد که میشود لحظه هایم را شیرین میکند... در خیابان که راه میروم چون کشتی بی لنگر هی کج میشم و مژ میشم... این مستی بی پایان... انچه اصل است از دیده نهان است!چه بینی تو؟چه دانی تو؟!! ماه بالای سر تنهایی ست... ان زمان که رنچ دیگران به اندوه تو می افزاید و ...اما هیچ کس از رنج تو اگاه نیست و ...نسیت دستی تا گره از بغض بگشاید. تنگ دل نیستم،کمی بیشتر دل تنگ ام! واااای ما!انگار نه انگار پشت پلاک زندگی تک تکمان نوشته:گذر موقت! مردم شهر پول میدهند هش

=)0

انشــــاالله...

owner

میدونم نباید چیزی مینوشتم ولی نمیدونم چرا دارم مینوسم... شایدپاسخ شما زیر کامنت دوستمون منو وادار به نوشتن کرد... دکتر از دست دادن عزیز واقعا سخته.سختتر از اون مرور خاطره هامون با اوناس!وتلخترین لحظه لحظه اخرین دیدارمون با اوناس... دکتر فک کردن به این که میشد انتهای زندگیش جور دیگه ای باشه هیچ کمکی نمیکنه...اون دیگه نیست! نمیشه کسی رو که رفته برگردوند. هر وقت یاد علی افتادین بدونین اون تون اون لحظه فقط نیاز به دعای خیر شما داره و باید براش طلب امرزش کنید... این باعث ارامش روحش میشه.ناراحتی شما بیشتر اونو ازرده میکنه. [دلشکسته] بدونید ناراحتی شما دوستانتون رو هم عذاب میده... یادمه یه روز دوستی بهم گفت:وقتی حس کردی قطار زندگی از روت رد شد و له و لورده شدی،دستت رو رو زانوهات بذارو یه یا علی بگو و بلند شو!گفت این بلند شدن تو رو قویتر از قبل میکنه و خدا تو اون لحظه لبخند میزنه و رحمتش رو بهت سرازیر میکنه و حساب دیگه ای روت باز میکنه.میدونم شما همون لحظه اول بلند شدین اما میخوام "کاملا"بلند شید[لبخند] دکتردیگه ناراحت نباشید از همین حالا[لبخند]

=)0

...بر ساحل دریای وجود قدم می زنی،بی آن که بدانی کجا نشان قدم تمام خواهد شد... در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

فکر

خوش به حالش که رفت از این دنیا راحت شد اصلا خوش به حال تمام اونهایی که رفتند کاش من هم زودتر از زود برم آمین یا رب العالمین

جامانده ...

اوناهم برای خودشون عالمی دارند و درست اوناهم فکر میکنن که ما دیوانه ایم و چه بسا درست هم فکر میکنند....

=)0

حکایت غریبی‌ست خسته از ماندن باشی و نگران از رفتن...