دست خدا...

مدینه که مدینه شد مسلمانان را فراخواند تا اولین اقدام دسته جمعیشان را انجام دهند... آن روز همه، برده و مولا، دارا و ندار کنار هم داشتند مسجد می ساختند. خانواده ی اسلام بزرگ تر شده بود،  بسیار بزرگتر از سال های قبل که او بود و خدیجه(س) و علی(ع)... مسلمانان باید برای جمع شدن و عبادت خدا مکان مشخصی می داشتند... و این مسجد بود که داشت کم کم جایگاهش را در جمع مسلمین پیدا می کرد تا انقلاب اسلام این را فریاد بزند که دین انفرادی کم فایده ترین تعریف از دین است و عبادت هایتان که در حساب فرد فردتان جدا محاسبه می شود درجمع است که ارزش صد چندان می یابد.
احکام دین تاکید می کند که تنها حالتی که جائز است نماز اول وقت را به تعویق انداخت به شوق جمع شدن مسلمانان و تشکیل جماعت است؛ چقدر طوفانی... خدا اذن داده و موذن اذان... اما می توان تا چندی نماز اول وقت را نخواند که جماعت تشکیل شود.
امامی در جلوی جماعتی می ایستد تا خلق تمرین کنند هر وقت جمع شدند حتی برای عبادت بالاخره باید از یک امام پیروی کنند... امامی مناسب آن عمل نه هر که دلشان خواست...امام باید چگونه باشد؟ عادلِ جمع باشد و در این حیطه که امامت مسلمین را بر عهده گرفته کم نقص ترین باشد یعنی نماز را صحیح بخواند و با ورع نسبی که دارد در میان مردم به گناه شهره نباشد...
قرائت در نماز که بیان اهداف و شعارها و حقایق نماز است را باید فقط امام بخواند و همه ساکت باشند تسبیح و تشهد و سلام که امتحانی است که آیا مردم اهداف نماز را فهمیده اند یا نه یا به بیان بهتر تکرار کنند تا خوب بفهمند را، همه باید بگویند اما در این گفتن هم باید صدایشان را خیلی بالا نبرند تا صدای امام را همیشه همه بشنوند و این یعنی همه ی جامعه باید کمک کنند تا صدای امام به همه حتی آن عقبی ها هم برسد... نه اینکه او را تنها بگذارند تا در بیابان بلا بماند یا در اعماق زندان یا در پس ابرهای غیبت...
مکبر می ایستد تا اگر کسی از جماعت متوجه فعل امام نشد از امامش عقب نماند و بداند که امامش اکنون چه می کند تا در عین حفظ نظم همان کند و این بهترین نمونه ی ولایت خواهی است...
اگر کسی از روی بی اعتنایی با جماعت همراه نشود و کنار جمع بایستد هر چند نمازش صحت داشته باشد اما یا کریه است(کراهت دارد) یا باطل.(نظر مراجع در باطل بودن کمی متفاوت است اما اگر من مجنون مرجع بودم حتما می گفتم باطل است!)
جماعت باید بایستند کسی کمی دیر آمده... جامعه باید از همه توانش بهره برداری کند تا او به جماعت برگردد او خواستش را با یا الله گفتن به امامش می فهماند و امام کمی اذکار را طولانی می کند که او هم به جماعت وصل شود و برای همین است که انواع و اقسام اتصال را برای کسی که دیر آمده در نماز جماعت داریم... این ها همه یعنی در جامعه اسلامی همه ی افراد باید به رشد یکدیگر  کمک کنند...
در کنار جماعت و عبادت؛  کسی را که مریض شده دعا می کنند...
آن را که فوت کرده خبر می دهند تا برایش طلب آمرزش کنند و نماز بخوانند و به دیدار بازماندگانش بروند تا تسلی دهند...
آن کس که قرض دارد را آشکارا یا نهان کمک کنند ...
و همه این ها یعنی ساخت جامعه ای که خودش خودش را اصلاح میکند... جامعه ی مترقی...
و ما همان قدر که از نماز جماعت فاصله گرفته ایم از جامعه ی ایدآل فاصله گرفته ایم...
و شاید این هاست که گفته اند دست خدا با جماعت است



قابل توجه دوستان عزیز :
همه سطور بالا سلیقه نگاری بود و چه بسا با حقایق و حکمت های نماز جماعت فرسنگ ها فاصله داشته باشند...


/ 8 نظر / 23 بازدید
چه فرقی میکنه!

یه پیش نمازی میگفت نماز جماعت یه جور تمرین پیروی از امام که نباید جلوترش بری نه اینکه ازش عقب بمونی

میم

من خسته ام ای سکوت مرموز با سجده ای عاقبت مرا سوز من خسته ام ای جهان خالی ساکت منشین منار عالی من عاشقم ای سلام آخر بدرود تو را و هرکه در بر من ملتهبم از این همه من می سوز و گداز این سر و تن....

یه خاطره

شب عبور شما را شهاب لازم نیست که با حضور شما آفتاب لازم نیست در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است برای چیدن گل, انتخاب لازم نیست خیال دار تو را خصم از چه می بافد؟ گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست ز بس که گریه نکردم غرور بغض شکست برای غسل دل مرده آب لازم نیست کجاست جای تو؟- از آفتاب می پرسم- سوال روشن ما را جواب لازم نیست ز پشت پنجره برخیز تا به کوچه رویم برای دیدن تصویر ,قاب لازم نیست ((استاد قیصر امین پور))

میم

و یدالله فوق ایدیهم دست مشکل گشای ارباب است

کاکتوس

من خدا را دیده ام با چشم باز و چشم بسته او نشانم داد خودش را وقتی بالهایم شکسته جمع گشتند مردمان از هر طرف سدی ببستند او به رویم باز کرد ان درهای بسته...

فرهاد

فرق است بین کلیمی وناصری با متقین به اسلام احمدی اذن دخول را نکند نخوانده ای در پیش این صلاة محمدی ...

=)o

دلم یه عالمه برای خدا تنگ شده...

=)o

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم با تو رازی دارم اندکی پیشتر اَ اَدم اَرام و نجیب اَمد پیش زیر چشمی به خدا می نگریست محو لبخند غم آلود خدا دلش انگار گریست نازنینم اَدم ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) یاد من باش که بس تنهایم بغض آدم ترکید گونه هایش لرزید و به خدا گفت : من به اندازه ی .... من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ... به اندازه عرش ..نه ....نه من به اندازه ی تنهاییت،ای هستی من،دوستدارت هستم اَدم کوله اش را بر داشت خسته و سخت قدم بر می داشت راهی ظلمت پر شور زمین طفلکی بنده غمگین اَدم در میان لحظه ی جانکاه هبوط زیر لبهای خدا باز شنید که گفت : نازنینم اَدم نه به اندازه ی تنهایی من نه به اندازه ی عرش نه به اندازه ی گلهای بهشت که به اندازه یک دانه ی گندم،فقط یادم باش نازنینم اَدم نبری از یادم...